چشمانم مرا منعکس می شوند،..
و نگاهم، خالی از هر گونه حس.
من تجزیه شده ام در شن های ساحل!
و خرده هایم در آب،..
با هر موج،
می رقصند.
از تمام خاطراتی که نمانده،
ذره ذره، دور می شوم!
بر ترک باد می نشینم،
و برای خود،
شایدم من،
لالایی می خوانم!
[مرا/دیگر/لمسی/از/بیگانه/ها/نیست/!]
خسته نخواهم شد از این راه،..
من امروز به گونه ای دیگر به زندگی خواهم نشست.
در آرزوی ~ رستگاری!
آرام،..
آرام،..
لمس می کنم حضورت را/
حسی مبهم!
نا گفته ای روشن!
اینجا،
اولِ آغاز تو می نماید انگار~
حضورت را بر ما مبارک!
[فائزه/ی/من/تولدت/مبارک]
در جاده ،
ستاره ای قهرمان شد!
و او را ، نه به اندازه ی حضورش،
ولی به ستایشی تقدیر کردند.
امروز ،
در جاده،
ستاره ای~ستاره شد.
[عاچوچو/ی/من/امروز/قهرمان/جاده/شد]
عجیب خرده خرده شده این واکنش های من نسبت به اینجا،..
اینجا دیگر برایم ،
اینجا نمی شود.
از وقتی به اینجا رسیده ام، اینجا را گم کرده ام!
نگرانم~
نگران این که شاید ، هرگز اینجا را نیابم..
من دیگر خودم را نیز نمی دانم!
[نمی دانم]
نمی دانم.
من اکنون،
گم گشته ام~
در اینجا.
چه تفاوت دارد؟
من هم مثل همه ~
باور کن!
دل نگران است!
اینجا،..
واژه ها~
مرا تبخیر می شوند هر روز!
کودک درونم مرا به شیطنت وا می دارد،..
من اما،در افکار مغشوشم~
تیله بازی می کنم!
خودش،..
مرا، در لا به لای نا گفته هایش...
آرام آرام،
فهماند،...
که فقط دو چرخ دیگر در ماه ،
به زمین،
خواهد ماند،
و مرا،
آهسته و نرم نرمک گفت:
که لمس خواهد کرد،
حضورم را،
و لمس خواهم کرد،
حضورش را،..
در فقط، دو چرخش ماه،
به زمین!
[او خودش گفت،به من/ که می آید/ در تیر]
پی نوشت :از شادی، نمی توانم بیش، سخن گویم،..
که نوای خاطراتم~
در همین چرخشها،...
به حضورم آید.
میثم ،..
برادر کوچولوی زیبای من،
می آید، در تیر!
دست یافته است!
اینکه زندگی چقدر سبز می نماید اینجا...
عاچوچو ~: [ در I 1 می گفتم، دنیا نمی ایستد تا من پیاده شوم، اصلا
دنیا حرف گوش نمی کند. ولی I 2 به من گفت ... بُــــــــز ]
فکر می کنم عاچوچو حرف های زیادی برای زدن داشته باشد/
باور کنید!
اما پری من،...
در دست انسان ها،...
شیطان گشته است ، انگار!
و هم اکنون~
تمام من را/
در فکرم،...
بر باد رفته است.
پری کوچک من،..
بی نام گشته است.
همه اعتماد مرا/
در گور برده است!
[شاخه رزی/ بر مزار او/نخواهم برد/که دروغش/مرا/در بود/نبود کرده است]
گاه بر خود می بخشم اشک هایی را که گذشت و ماند.
و مرا آسان تشبیه کرد به شبه!
من راز هایی را می دانم که نمی دانند، آن هایی که به قدر اشارت سکوتشان
معنای بنهفته دارند.
و ندارند لمسی را که در آن هر حادثه ی کوچک
آن قدر بزرگ می شود، که می گذرد از حد انسان،
و فرا می رود تا واقعه ی شوم دیروز!
نمی دانم هایم را می سرایم...
و می نویسم، حتی بر گوشه ی ناودان لبالب پر از دلهره ی چشم هایم.
و چشم دستانم را می دوزم،
بر تمام ناگهان های نا ممکن!
من پرسش هایی را بیان می کنم، که جواب های آسان و خیسش را
در خود حس می کنم.
و به دنبال پاسخی دانسته، هر روزم را به صبوری از
دست می دهم.
اما،...
من آدم صبوری نیستم هرگز!
ولی صبرم بسیار می نماید گاهی...
زمانی که در من ، تناقض هایی می یابم از سانحه هایی
که هر چند نیستند دل نواز!
و دل خراشند ، انگار.
که میوه ممنوع را خوردم
گناه شدم
و تا ابد محکوم به هبوط و زندگی خاکی .. ]
- دی 1388
- آذر 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- شهریور 1388
- مرداد 1388
- مرداد 1387
- تیر 1387
- خرداد 1387
- اردیبهشت 1387
- فروردین 1387
- اسفند 1386
- بهمن 1386
- دی 1386
- آذر 1386
- آبان 1386
- مهر 1386
- شهریور 1386
- مرداد 1386
- تیر 1386
- خرداد 1386
- اردیبهشت 1386
- فروردین 1386
- اسفند 1385
- بهمن 1385
- دی 1385
- آذر 1385
- آبان 1385
- مهر 1385
- شهریور 1385
- مرداد 1385
- تیر 1385
- خرداد 1385
- اردیبهشت 1385
- فروردین 1385
- اسفند 1384
