تبليغاتX
عروسک دست ساز
 
عجب راه ِ پر پيچ و خميست اين دانستن ها كه به هيچ كجاي دنيا هم ختم نمي شوند .
غرور هم چه خوب نعمتي است براي وقت هاي بي تاب و پُر تب .
گذرا عبور نميكنم .
فكر مي كنم ..
انتخاب مي كنم ..
درست و غلطش فداي تك تك لحظه هايي كه از عمق وجود خنديدم
و تصميم گرفتم دستم را به حُرمت و به صميميت دراز كنم و به گرمي بفشارم و هرگز خيانت نكنم .
خاصيت جنسيت هرگز مرا تغييري در شناخت نبود
مگر به هنگام اصل ِ اخلاق كه گاهي مرا حُكم بر چشم پوشي ميداد
و من چقدر زيبا به حلقه ي درون خود فرو رفتم و ناديده گرفتم ديده ها را .
كودك تر كه بودم پدرم مرا پند بسيار مي نمود و از عاقبت هايي مي گفت كه دور بود و كمرنگ .
و من چه خوب ميشنيدم و چه خوب به فكر تلافي با تجربه هايم بودم .
و اما امروز ..
امروز كه مينويسم و دستانم به لمس قلم بازگشته ،
كوله بارم پُر تر شده از نميدانستم هاي ژرف .
گويي سكوت ِ قلم كمي مكس مي طلبد و راز افشايي .
بيشتر شبيه پاييزم تا تابستاني گرم .
همه چيز حالت يك سكون عذاب آور را نمايش مي دهد
و من چقدر از نقش و نگار هاي تزئيني نقاب روي چهره ام بيزارم .
انگار دوباره صدا هايي ميشنوم .
صداهايي از فراسوي مرز هاي اين پيكره هاي تهي .
همهمه اي عجيب و صداي جــــيغ يك زن كه با پايي برهنه مي دود .
كسي از پي ِ من در اين جهان هستي وجب به وجب در حال كند و كاو هاي عميق است
و من باز هم با دستاني چون تكه اي يخ از بدن ِ بي روحي آويزان .
كابوس هاي مكرر هر شبم دارد به وقوع مي پيوندد .
راهي را مي پيمايم كه در آن هيج جاي بازگشت و بخششي نيست .
سنگ هم در مقابل نگاهم آب خواهد شد .

+ بازي هنوز هم ادامه دارد ، اما به شيوه اي از اين پس خطرناك ..

+|  

دوشنبه 30 آبان1390-0:42-MissXgurl

 
3 ماه و اندي سكوت و فكر ..
و اينك حقيقتا نمي توان از اين ماه ِ قديس گذشت .
آن هم زماني كه بعد از ساعت ها قدم زدن زير باران ِ شهريور
از هرگونه حس ِ منفي تهي گشته ام .

چقدر سبكبال گشته ام در اين روز هايِ آغشته به -من-
مخصوصا وقتي ديگر در گوشي ام نه پيامي به جا مانده نه طرح و عكسي از خاطره اي و حتي نه شماره ي تماسي كه مرا ياد چيزي اندازد كه اين روز ها ديگر خوش ندارم .
و اين چه حس ِ عجيب و لذت بخشي است
كه ديگر هيچ كدام از -تو- هايم -تو- نيستند و هيچ -اويي- به رنگ -او- نيست .
تك به تك خاطرات و عكس ها و نامه ها و نوشته ها و يادگاري ها را آتش زدم
و سوزاندم و با پس مانده هايشان جشن ِ باد و خاكستر آغاز نمودم .
ديگر جاي هيچ كدام از خاطراتِ هيچ غريبه اي در دلم خالي نيست ..
و اين نعمتِ آرامش كم جايِ سپاس ندارد و هر چه هم به بلنداي قامتم در مقابل معبود يگانه ام قد خم كنم باز هم بدهكارم و شاكر .

اين روز هايم عجيب رنگارنگ گشته و خوشحالي فرارسيدن شهريور مرا غرق در خود و خدايم كرده .
خدايي كه گويند به زودي به حضورش خواهم رفت و فرصت زيادي تا ديدارمان باقي نمانده ..
2 سال ؟ 3 سال ؟ و يا حتي زود تر ..
و هر روز بيشتر ستايشش مي كنم به خاطر تك به تك دانسته ها و ندانسته هايم - داشته ها و نداشته هايم .
و حتي تمامي درد هايِ رنگارنگي كه داشته ام و باز هم خواهم داشت و هيچكس جز خودش نميداند .
و اين نيز باز هم سپاس !

شهريور ِ صبور ..
بارانت برايم معجزه ايست از جانب پروردگارم .
ببار .. ببار ..
ببار كه باريدنت مرا از هر چقدر كينه و نفرت است پاك ميكند .
بر من بيشتر ببار ..

+|  

دوشنبه 7 شهریور1390-2:25-MissXgurl

 
دندونام و محكم به هم ميكشم
پوستِ لبم و ميكنم
ناخونام و با انگشتام فشار ميدم
اينا واسه اينه كه يه جايي كه داره اين همه نا حق بهم گفته ميشه واسه چيزي كه مجبورم ، سكوت كنم .
تنها چيزي كه ميدونم اينه كه قسم خوردم تا ابد اين راز و فاش نكنم و پيش خودم نگه دارم .
 
+ هيچي به نفرين ِ اون شخص نمي ارزه !
با همه ي سختيش تو اين شرايط : سكوت :|
+|  

یکشنبه 25 اردیبهشت1390-0:26-MissXgurl

 
نميتونم بنويسمش .
انقدر حجيمه كه از درك واژه ها هم خارجه .
دوست دارم فقط تصورش كنم ..
تصويرشم فقط واسه خودم نگه دارم .
حاضر نيستم حسم و با هيچكسي شريك بشم .
حتي با عزيز ترين كَسم .
عزيز ترين كَسم ؟؟! هه .
يه جوره عجيبيم .
تو حال و هواي خودمم .
وقتي كه حرف ميزنم خودمم نمي فهمم چي ميگم .
مامان ميگه هنوز تو بُهتي ؟؟
همينجور عين مجنونا به يه جا خيره ميشم و لبخند ميزنم .
هيچكس نميدونه دارم كجاها سير ميكنم ؟
تمام فاميل مدام راجع به من حرف ميزنن .
اما من يه دنياي ديگر و دارم تجربه مي كنم .
به يه سري چيزا رسيدم كه شايد اگه قبل تر ها بهش ميرسيدم واسم درد داشت .
اما الان مثل آدمي كه انگار يه كشف پيروزمندانه داشته باشه به خودم ميبالم .

دايره اونقدر كوچيك شد كه تقريبا به صفر رسيد .

دنياي آدما كلا اينجوريه .
تا وقتي كه باشي همه ميبيننت و دوست دارن و اينا ..
اما وقتي از دايره ي ديدشون خارج ميشي .. ميري و ميري و ميري تا به نقطه ي كور برسي .
چشمام باز شده ..
يه چيزايي رو ميينم كه قبلا نميديدم .
نديدن جاي خودش ، نميفهميدم .
همه ي اونايي كه دوسِت دارن و عاشقتن و حتي به قول خودشون اونقدر مرام دارن كه پاش بيوفته واست جونم ميدن ، وقتي بعد يه مدت كه نبودي برميگردي ، حتي واسه ديدنت وقتم نميذارن .
يه جورايي انگار بين تموم دوستا و آشناهات غريب افتاده باشي .

ديگه هيچكس و نميبينم .
دلم ميخواد تنهاي تنهاي تنها باشم .
نه كه اونا بد باشن ..
مرام ِ هيچكس راضيم نميكنه .
هيچكس اون مدلي كه دلم ميخواد دوست داشتن بلد نيست .


دايي نگاهم مي كنه .. چند ساعتي ميشه دو نفري شبونه اومديم تو خيابونا پرسه مي زنيم .
درد و دلام واسش باز ميشه .. اشكام جاري ميشه ..
چه لذتي داره وقتي دستمال و برميداره اشكام و پاك مي كنه .
ياد اون دو تا دست افتادم ،
دو تا دستِ دو تا دوست مهربون كه تو اون شلوغي به داد گونه هاي خيسم رسيده بودن .
دستايي كه انگار ديگه نيستن .

اين همه آدم اومدن ديدنم ..
يكي يه كادو هم گرفتن دستشون ..
بغلم كردن ، بوسيدنم  ..
ازم خواستن كه بگم ..
وقتي حرف مي زدم خودم نبودم ، واژه ها سر مي خوردن رو لبم ..
نميدونم چرا همه اشك ريختن .
فقط گفتن خوش به حالت ..
با همشون موافقم .. خوش به حالم .

بازم تو بهت و حيرتم .
بازم نميدونم دقيقا چيكار ميكنم .
افكار سر در گمم دست خودم نيستن ..
به هرجا بگي سر ميكشن .
يه جاهايي كه تو ذهن هيچكس نمياد .

من ميخوام برگردم !!
جاي من اينجا نيست .


+ خدايا ؟؟ يعني واقعا لياقتشو داشتم ؟



+|  

چهارشنبه 31 فروردین1390-2:3-MissXgurl

 
قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شير ،
زندون ِ تن و رها كن ، اي پرنده پر بگير ..

اونور جنگل تن سبز ،
پشت دشت ِ سر به دامن ،
اونور روزاي تاريك ،
پشت اين شباي روشن ،
براي ِ باور بودن ،
جايي شايد ، باشه شايد ..
براي لمس تن عشق ،
كسي بايد ، باشه بايد ..


كه سر خستگيات و به روي سينه بگيره
براي دلواپسي هات ، واسه سادگيت بميره ..


حرف تنهايي قديمي ،
اما تلخ وسينه سوزه ،
اولين و آخرين حرف ،
حرف هر روز و هنوزه .

تنهايي شايد يه راهه ،
راهيه تا بينهايت .
قصه ي هميشه تكرار ،
هجرت و هجرت و هجرت .

اما تو اين راه كه همراه ،
جز هجوم خار و خس نيست ،
كسي شايد ، باشه شايد
كسي كه دستاش قفس نيست ..




+|  

پنجشنبه 4 فروردین1390-17:17-MissXgurl